حرف هایی هست که بایدگفت. واگویه هایی ازدنیایی پرازآدم وامابدون هیچ کس! شاید یک قلم وبرگه سپیدی ازدفترم همراهان خوبی باشند برای حرف های ناگفته. این جا هم می توان حرفی زد؛ دردنیای مجازی ها ... انگارسال هایی که بیایندقلم تنهایی وسیاه مشق های دلم باید به ایام کهن پیوند خورند. آن وقت است که دست مجازی یک باستان شناس افکارم راازدنیای بزرگ راه های اینترنتی بیرون می کشدو خط واگویه هایم را به زبان خودش می خواند. نمی دانم چه برداشتی دارد؟امااین راخوب می فهمم که می مانم...تاابد....
معرفي مختصر كتاب: در
اين كتاب 23 داستان كوتاه ير اساس زندگينامه و خاطرات تعدادي از شهداي
جنگ تحميلي فراهم آمدهاست با عناويني همچون: تسبيح سبز ـ بانوي ملكوتي ـ
از خاكريز تا بهشت ـ پاييز آن سالها ـ عطر سيب ـ تشييع آسماني ـ قوچ سفيد و
... " پاييز آن سالها" داستاني شخصي است كه خاطرات دوران كودكي خود و
برادر شهيدش را در ذهن مرور ميكند.
مشکل
از آن جایی شروع شد که من و احمد عقد کردیم. عقد کردن ما همانا و ولخرجی
احمد آقا همان! نمیدانستم قبل از عقد هم این قدر ولخرج بوده یا نه؟ و
نمیدانستم باید خوشحال بودم یا ناراحت! اما یک روز سهیلا خواهر شوهرم گفت
احمد قبلاً اصلاً آدم ولخرجی نبوده و برعکس پولهایش را هفت جا قایم
میکرده! این حرف را جوری میزد که انگار من مقصرم و باعث ولخرجیهای احمد
شدهام! روز زن نه تنها برای من و مادرم؛ بلکه برای مادر خودش، مادربزرگم و
مادر مادربزرگم که وارد صدمین سال زندگیاش شده بود هم هدیه خرید! آن هم
با قیمتهایی زیاد که چشم را از حدقه درمیآورد! حتی مادر شوهرم از این
رفتار پسرش تعجب کرده بود و میگفت در عرض همین شش ماه، تمام پسانداز احمد
خرج ولخرجیهای بیجایش شده است. چیزی از این ماجراها نگذشته بود که یک
روز جمعه، وقتی قرار بود لیست خریدهای مجلس عروسی را با هم مرور کنیم،
تصمیم گرفتم...
احساس
میکرد هوا بدجوری دم کرده، نگاهی به ساعت شماطهای اتاقش انداخت،
عقربهها عدد10 را نشانه رفته بودند. جلوی آیینه نشست و به چهره درهم خودش
در آیینه چشم دوخت، پلکهای پف کردهاش را روی هم فشرد و برای چندمین بار
شماره را گرفت، پس از چند بوق ممتد تماسش رد شد! همراهش را روی مبل پرت
کرد، تکیه کلام او در گوشش پیچید:«من همینم که هستم!» یادش آمد ظهر چند بار
به او زنگ زده و با مهربانی گفته بود: «یادت نره عزیزم، دوستم و شوهرش
میخوان باهات آشنا شن، ساعت 8 توی کافیشاپ سیب سرخ قرار دارم. دیر
نکنیها.» اما او نیامده بود! دوباره به چهره درهم خودش در آیینه چشم دوخت،
این اولین باری نبود که چنین رفتاری را از او میدید؛ چندین مرتبه با
موضوعهایی این چنین برخورد کرده بود. از مادرش شنیده بود دوران عقد بهترین
دوران است، اما تا به حال گویی برایش فقط دلواپسی و استرس به همراه داشت.
یکبار وقتی قرار بود برای دید و بازدید عید خانه عمو جمشید بروند با دیدن
سر و وضع نامرتبش گفته بود: «جلال! تو که میدونی من با خانوادهی خان عموم
رودرواسی دارم، پس چرا پیراهن بنفش گلدارت رو پوشیدی؟ چرا کت شلوار تنت
نکردی؟» و جلال جواب داده بود: «بیخیالش بابا، از سرکار میاومدم، وقت نشد
عوض کنم.» آنوقت با شوخی ادامه داده بود: «اصلاً تو سلیقه نداری، ببین
گلای آبی تو زمینه بنفشش چه جلوهای داره، بعدشم من همینم که هستم!» وقتی
رفتار جلال را با اولین روز خواستگاری مقایسه میکرد، انگار کسی به دلش چنگ
میزد؛ زمزمههای اطرافیان در گوشش پیچید که مدام میگفتند: «به، چه داماد
شیکپوش و خوش برخوردی، حقا که از نسرین سره و...»
با
این فکر به طرف پنجره رفت، پرده تور را کنار زد و با دو دست پنجره را
گشود؛ آسمان سیاهتر از هر شب بود، شاخسار تک درخت سیب حیاط بیحرکت مانده
بودند و صدای جیرجیرکها نمیآمد. احساس میکرد هوا بدجوری دم کرده و بغضی
عجیب گلویش را میفشارد. نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد: «این از امشب،
اون هم از عید دیدنی خان عمو جمشید! دیگه همه چی تموم شد.» این را گفت که
یکباره صدای زنگ در ممتد و پیاپی بلند شد. دوباره زیر لب گفت: «دیگه
همهچی تموم شد، اگه خودشم باشه برام اهمیتی نداره!» آن وقت با بیاعتنایی
مانتویش را به جالباسی آویخت که با صدای لرزان مادرش به خود آمد: «نسرین؟
جلال اومده!» خواست بگوید همهچیز برایم تمام شده که جلال با پیراهن بنفش
گلدار، میان قاب در اتاق پیدایش شد! لکههای خون در چند جای پیراهنش،
گلهای آبی را همرنگ زمینه بنفش کرده بود! صدای جلال در گوشش پیچید: «از
سر کار میرفتم خونه تا حاضر شم و بیام دنبالت که یه بچه جلو چشام تصادف
کرد و رانندهی نامرد پاگذاشت به فرار! منم همینم که هستم؛ دلم نیومد تو
خیابون ولش کنم!» گویی آب سردی برتن نسرین ریختند، دیگر حرفهای او را
نمیشنید؛ دست و پایش به لرزه افتاد و بر زمین زانو زد. پرده دستهای تورش
را درون اتاق گشود و باران روی تک درخت سیب میان حیاط شروع به باریدن کرد.